می خواهم برایت بنویسم
 
درباره وبلاگ


سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش اومدی.امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشی.لطفا در جهت هر بهتر ارائه دادن مطالب در نظرسنجی شرکت کن.


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 218
بازدید کل : 172300
تعداد مطالب : 201
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1

Alternative content




JerJis
آسمون واسم ببــ ـار،واسم ببار، بی کسی انگـــ ــار تمومــــــــــــــی نداره
چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:35 ::  نويسنده : Mosaieb

  می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…
باور کن…
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را…
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:33 ::  نويسنده : Mosaieb

  چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی….
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری …….
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:32 ::  نويسنده : Mosaieb

  وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….

نمی بخشمت……………………….



  برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:24 ::  نويسنده : Mosaieb

  کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:22 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری…



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:20 ::  نويسنده : Mosaieb

  گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 22:18 ::  نويسنده : Mosaieb

  کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم

پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم

یه دل که توش غم نباشه

غصه و ماتم نباشه

یه دل که عین سنگ باشه

زشتی ها توش قشنگ باشه

دلی که توش راز نباشه

یه دلبر ناز نباشه

به غصه و غم هیچ دری

توی دلم باز نباشه

دلی که با نگاه اون پاره نشه

این همه نازک نباشه

یه دل که توش خون نباشه

غصه ی پنهون نباشه

دلی که مثل قصه ی

لیلی و مجنون نباشه

کاشکی میشد کاشکی میشد

اما میدونم نمیشه

همین دلم توی تنم

میمونه واسه همیشه



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 21:44 ::  نويسنده : Mosaieb

  هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه

جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره

اینجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره

من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو

اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 21:43 ::  نويسنده : Mosaieb

  معلم می دانست که فاصله ها چه به روزمان می آورند

که به خط فاصله می گفت : خط تیره...



چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:شعر,شعر نو,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,عاشقانه, :: 21:40 ::  نويسنده : Mosaieb

  یک روز می بوسـمـت !

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی ،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ،

 

....



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 22 دی 1390برچسب:, :: 16:35 ::  نويسنده :

 واقعا زیباست.ادامه مطلبو بخونین پشیمون نمیشین

 
غزل سعدی :

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابســـتن از آن به که ببندی و نپایی

دوســـتان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفــــتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتــی مرو اندر پی خوبـــان زمانه
ما کجـــــائیم در این بهر تفکر تو کجـــایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهـــل است تحـــمل نکنم بار جـــدایی



ادامه مطلب ...


یک شنبه 11 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,عاشقانه,جدید, :: 22:11 ::  نويسنده : Mosaieb

  یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

........



ادامه مطلب ...


  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

 

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,شعر نو, :: 21:3 ::  نويسنده :

 بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 

 



ادامه مطلب ...


 

عذر می خواهم از اینکه شده ام عاشقتان

نازنین هر چه که کردم نشدم لایقتان

به خدا هر چه نشستم به پرم سنگ زدید

هر چه کردم که نخواهم بپرم سنگ زدید

.....



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,شعر رستم,رستم,جومونگ,, :: 20:57 ::  نويسنده :

 نبــــــــــــرد رســـــــتـــــم و جـــــــومــــــــونگ(خیلی باحاله)

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

.......

 



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,انسان,انسانم ارزوست, :: 20:54 ::  نويسنده :

 

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست 

یکدست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست 



  پیشرو :

 این بار واقعیتی را بدان میخوانم ... که خیلی ها ازش فراری شدن ... آره مرد ... خیلی ها

 

من توی فردا مردم وابستگی ترسناک

همه روزها داره منو میکنه سرد و غمناک

احساس نفسم سخته تو این غروب سرد

 من منجمد شدم و روزا منو عوض کرد



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:, :: 20:46 ::  نويسنده :

  صدای اعتراض میاد از همه دور و برم

هرچی بلند باشه بازم، از هدفم نمی گذرم
باور کنید یا نکنید امشب میفته اتفاق


ادامه مطلب ...


 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس ماند

 

طلب مهر ز هر چشم

............



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,شعر طنز,خنده دار, :: 20:42 ::  نويسنده :

 


خیانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خیانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خیانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خیانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خیانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی

امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,شوخی,حافظ,گفتم,گفتا, :: 20:40 ::  نويسنده :

 

http://taknaz.ir/upload/53/0.124590001312951962_taknaz_ir.jpg
 
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
 


ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر,شعر قشنگ,قصه,خدا, :: 20:36 ::  نويسنده :

 آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها 
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا 
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم 
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم 



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:فیلم نامه,شعر,قشنگ, :: 20:34 ::  نويسنده :

 


امشب شده آن شبی كه باید بزنی

 

این جام لبالبی كه باید بزنی

 

گیرم كه نریزد لب تو خونم را

 

از خون دلم لبی كه باید بزنی

ادامه مطلب رو بخونین



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:پدر کشتگی,جنگ, دعوا,خیانت, :: 20:30 ::  نويسنده :

 

*طفلک چقدرساده دچارش کردم

هرچه متلک که بود بارش کردم

امروز سر  کوچه خدا را دیدم

بر ترک دوچرخه ام سوارش کردم

دامه شعر در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


 

 

هر كجا هستم، باشم به درك!

من كه باید بروم!

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمین، مال خودت!

من نمی دانم نان خشكی چه كم از مجری سیما دارد!

تیپ را باید زد!

جور دیگر اما…

كار را باید جست.

كار باید خود پول. كار باید كم و راحت باشد!

فك و فامیل كه هیچ…

با همه مردم شهر پی كار باید رفت!

بهترین چیز اتاقی است كه از دسته چك و پول پر است!

پول را زیر پل و مركز شهر باید جست! سید خندان یه نفر! سوئیچم كو!



 

 

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .



 مگر رسم به كلامی:

رهاتر از آتش،

رساتر از فریاد،

فراتر از تاثیر،

 

كه چون به كوه بخوانی، ز هفت پرده سنگ،

گذر كند چون تیر!

وگر به دل بنشانی، نپرسی از پولاد،

نترسی از شمشیر؛

            كتاب‌های جهان را ورق ورق گشتم!

 

به برگ برگ درختان، به سطر سطر چمن،

نشانه‌ها گفتم.

ز مهر پرسیدم.

به ماه نالیدم.

 



ادامه مطلب ...


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر*,*شعر جدید*,*شعر نو*,*شعر عاشقانه,*شعر قشنگ, :: 9:12 ::  نويسنده : Mosaieb

 

 
گوینـــد کســـان بهشت بـا حــــــــــور خــوش است مــن می گویـــــــــم کــه آب انگــــــور خــوش است

ایـــن نقـــــــد بگیــــــر و دست از آن نسیـــه بـــــدار کـــــــآواز دهـــــــــل شنیــــــدن از دور خــوش است

این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشد یــــک دستــــه بـه نــــــابــــودی نــــامش کوشنــــد
... ...
آنـــــان کـه بـــــر عاشقــــــان حــــــرامـش کردنــــــد خــــود خلــــــوت از آن پیـالـــــه هـــا مـی نوشنــــد

آن عاشق دیوانه کـه این خمار مستـــی را سـاخت معشــــوق و شـــراب و مــــی پرستـــی را سـاخت

بـــی شـــک قـــــدحــی شــــراب نوشیـــــد و از آن سـر مـست شــد ایــن جهــان هستــی را سـاخت


شنبه 10 دی 1390برچسب:شعر*,*شعر جدید*,*شعر نو*,*شعر عاشقانه,*شعر قشنگ, :: 9:10 ::  نويسنده : Mosaieb

 دل من تنها بود 
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یکجا
به کجا؟
معلوم است به در خانه تو
دل من عادت داشت 
که بماند انجا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز ان را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارودری
که تو هرروز ازان میگذری
دل من ساکن دستان بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به ان مینگری
دل من را دیدی؟ 
دل من ساکن کفشهای تو بوددل من تنها بود 
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یکجا
به کجا؟
معلوم است به در خانه تو
دل من عادت داشت 
که بماند انجا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز ان را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارودری
که تو هرروز ازان میگذری
دل من ساکن دستان بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به ان مینگری
دل من را دیدی؟ 

دل من ساکن کفشهای تو بود



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب