مهمان
 
درباره وبلاگ


سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش اومدی.امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشی.لطفا در جهت هر بهتر ارائه دادن مطالب در نظرسنجی شرکت کن.


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 327
بازدید ماه : 10
بازدید کل : 172621
تعداد مطالب : 201
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1

Alternative content




JerJis
آسمون واسم ببــ ـار،واسم ببار، بی کسی انگـــ ــار تمومــــــــــــــی نداره
یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,مهمان, :: 13:24 ::  نويسنده : Mosaieb

  امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد

.....



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,عصیان, :: 13:23 ::  نويسنده : Mosaieb

  
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سینه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم

.......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,صدایی در شب , :: 13:22 ::  نويسنده : Mosaieb

  نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شدم از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده
جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آیینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک

..........



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,صدایی در شب, :: 13:21 ::  نويسنده : Mosaieb

 


نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شدم از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده
جستم از جا و در آیینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آیینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته من
عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها در سینه من
چون طنین نی در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد
 


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,صبر سنگ, :: 13:20 ::  نويسنده : Mosaieb

  
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود

..........



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,راز من , :: 13:15 ::  نويسنده : Mosaieb

  هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,دیو شب, :: 13:14 ::  نويسنده : Mosaieb

  لای لای ای پسر کوچک من
دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را
آه بگذار که بر پنجره ها
پرده ها را بکشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
میکشد دم به دم از پنجره سر



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,دیدار تلخ, :: 13:13 ::  نويسنده : Mosaieb

 به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم

........



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,دعوت , :: 13:12 ::  نويسنده : Mosaieb

 
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,دریایی, :: 13:11 ::  نويسنده : Mosaieb

  
يکروز بلند آفتابي
در آبي بيکران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شکل
گويي که ترا بخواب ديدم
از تو تا من سکوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه ميسوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آبهاي لرزان

........



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,در برابر خدا, :: 13:10 ::  نويسنده : Mosaieb

  از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی

.....



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,دختر و بهار, :: 13:9 ::  نويسنده : Mosaieb

 
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه
ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,خواب , :: 13:7 ::  نويسنده : Mosaieb

 شب بر روی شیشیه های تار
مینشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها
جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,خسته , :: 13:7 ::  نويسنده : Mosaieb

  از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

.......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,خانه متروک, :: 13:6 ::  نويسنده : Mosaieb

  
دانم اکنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,حلقه, :: 13:5 ::  نويسنده : Mosaieb

 
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر 
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,حسرت, :: 13:3 ::  نويسنده : Mosaieb

  از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
........


ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,بیمار , :: 13:2 ::  نويسنده : Mosaieb

  طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیاسوده
هر دم میان پنجه من لرزد
انگشتهای لاغر و تبدارش
من ناله میکنم که خداوندا
جانم بگیر و کم بده آزارش
گاهی میان وحشت تنهایی
پرسم ز خود که چیست سرانجامش
اشکم به روی گونه فرو غلطد
.....


ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,بوسه, :: 13:1 ::  نويسنده : Mosaieb

 
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,بازگشت, :: 13:0 ::  نويسنده : Mosaieb

  ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت
آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته مینگرم
عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است

........



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,ای ستاره ها, :: 12:59 ::  نويسنده : Mosaieb

  
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه
های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند

......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,اندوه, :: 12:58 ::  نويسنده : Mosaieb

 كارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می كشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یك مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره آن ضجه می كشد
مهتاب می دود كه ببیند در این میان
مرغك میان پنجه وحشت چه می كشد
بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سكوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای كه حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیك می شود
بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریك می شود
بیچاره دل كه با همه امید و اشتیاق
بشكست
و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه شكسته ز طوفان عشق من



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,انتقام, :: 12:57 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی دردآلود
بسر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده زیاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای ‚ ای که ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از یادش

.......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,افسانه تلخ, :: 12:56 ::  نويسنده : Mosaieb

  
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن
کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,اسیر, :: 12:55 ::  نويسنده : Mosaieb

  تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به
رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست

....



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,از یاد رفته, :: 12:53 ::  نويسنده : Mosaieb

  ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري که مرا ياد کند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطايي کردم
که ز من رشته
الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر کجا مينگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد که مرا دريابد
ورنه درديست که مشکل برود



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,از دوست داشتن, :: 12:49 ::  نويسنده : Mosaieb

  امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است

....



ادامه مطلب ...


 دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
 


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,هرجايي, :: 8:41 ::  نويسنده : Mosaieb

 ز پیش من برو که دل آزارم 
ناپایدار و سست و گنه کارم 
در کنج سینه یک دل دیوانه 
در کنج دل هزار هوس دارم 
قلب تو پاک و دامن من ناپاک 
من شاهدم به خلوت بیگانه 
تو از شراب بوسه من مستی 
من سرخوش از شرابم و پیمانه 
چشمان من هزار زبان دارد 
من ساقیم به محفل سرمستان 
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان 
عشق تو همچو پرتو مهتابست 
تابیده بی خبر به لجن زاری 
باران رحمتی است که می بارد 
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم 
تو آفتاب روشن امیدی 
بر جانم ای فروغ سعادتبخش 
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت 
دیر آمدی و غرق گنه گشتم 
از تند باد ذلت و بدنامی 
افسردم و چو شمع تبه گشتم 



شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,رویا, :: 8:40 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز من ماندم و خلوتی سرد 
خاطراتی ز بگذشته ای دور 
یاد عشقی که با حسرت و درد 
رفت و خاموش شد در دل گور 
روی ویرانه های امیدم 
دست افسونگری شمعی افروخت 
مرده ای چشم پر آتشش را 
از دل گور بر چشم من دوخت 
ناله کردم که ای وای این اوست 
در دلم از نگاهش هراسی 
خنده ای بر لبانش گذر کرد 
کای هوسران مرا میشناسی

....



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,خاطرات, :: 8:39 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز در چهره خاموش خیال 
خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد تو را نقش نمود 

...



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,رمیده, :: 8:38 ::  نويسنده : Mosaieb

 نمی دانم چه می خواهم خدایا 
به دنبال چه می گردم شب و روز 
چه می جوید نگاه خسته من 
چرا افسرده است این قلب پر سوز 
ز جمع آشنایان میگریزم 
به کنجی می خزم آرام و خاموش 
نگاهم غوطه ور در تیرگیها 
به بیمار دل خود می دهم گوش 
گریزانم از این مردم که با من 
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند 
ولی در باطن از فرط حقارت 
به دامانم دو صد پیرایه بستند 
از این مردم که تا شعرم شنیدند 
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند 
ولی آن دم که در خلوت نشستند 
مرا دیوانه ای بد نام گفتند 
دل من ای دل دیوانه من 
که می سوزی از این بیگانگی ها 
مکن دیگر ز دست غیر فریاد 
خدا را بس کن این دیوانگی ها



شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,شعله رمیده , :: 8:37 ::  نويسنده : Mosaieb

  می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا ننگرد درون دو چشمانش 
تا داغ و پر تپش نشود قلبم 
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد 
رو می کنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید 
در این غروب سرد ز احوالش 
او شعله رمیده خورشید است 

...



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شهر نو,شعر,شب و هوس, :: 8:36 ::  نويسنده : Mosaieb

  در انتظار خوابم و صد افسوس 
خوابم به چشم باز نمی آید 
اندوهگین و غمزده می گویم 
شاید ز روی ناز نمی آید 
چون سایه گشته خواب و نمی افتد 
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم 
در ضربه های نبض پریشانم 
مغروق این جوانی معصوم 
مغروق لحظه های فراموشی 
مغروق این سلام نوازشبار 

....



ادامه مطلب ...


 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب