ای ستاره ها
 
درباره وبلاگ


سلام دوست عزیز.به وبلاگ من خوش اومدی.امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی باشی.لطفا در جهت هر بهتر ارائه دادن مطالب در نظرسنجی شرکت کن.


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 328
بازدید ماه : 11
بازدید کل : 172622
تعداد مطالب : 201
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1

Alternative content




JerJis
آسمون واسم ببــ ـار،واسم ببار، بی کسی انگـــ ــار تمومــــــــــــــی نداره
یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,ای ستاره ها, :: 12:59 ::  نويسنده : Mosaieb

  
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه
های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند

......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,اندوه, :: 12:58 ::  نويسنده : Mosaieb

 كارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می كشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یك مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره آن ضجه می كشد
مهتاب می دود كه ببیند در این میان
مرغك میان پنجه وحشت چه می كشد
بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سكوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای كه حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیك می شود
بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریك می شود
بیچاره دل كه با همه امید و اشتیاق
بشكست
و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه شكسته ز طوفان عشق من



یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,انتقام, :: 12:57 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی دردآلود
بسر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده زیاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای ‚ ای که ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از یادش

.......



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,افسانه تلخ, :: 12:56 ::  نويسنده : Mosaieb

  
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن
کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,اسیر, :: 12:55 ::  نويسنده : Mosaieb

  تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به
رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست

....



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,از یاد رفته, :: 12:53 ::  نويسنده : Mosaieb

  ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري که مرا ياد کند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطايي کردم
که ز من رشته
الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر کجا مينگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد که مرا دريابد
ورنه درديست که مشکل برود



ادامه مطلب ...


یک شنبه 25 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,از دوست داشتن, :: 12:49 ::  نويسنده : Mosaieb

  امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است

....



ادامه مطلب ...


 دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
 


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,هرجايي, :: 8:41 ::  نويسنده : Mosaieb

 ز پیش من برو که دل آزارم 
ناپایدار و سست و گنه کارم 
در کنج سینه یک دل دیوانه 
در کنج دل هزار هوس دارم 
قلب تو پاک و دامن من ناپاک 
من شاهدم به خلوت بیگانه 
تو از شراب بوسه من مستی 
من سرخوش از شرابم و پیمانه 
چشمان من هزار زبان دارد 
من ساقیم به محفل سرمستان 
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان 
عشق تو همچو پرتو مهتابست 
تابیده بی خبر به لجن زاری 
باران رحمتی است که می بارد 
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم 
تو آفتاب روشن امیدی 
بر جانم ای فروغ سعادتبخش 
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت 
دیر آمدی و غرق گنه گشتم 
از تند باد ذلت و بدنامی 
افسردم و چو شمع تبه گشتم 



شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,رویا, :: 8:40 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز من ماندم و خلوتی سرد 
خاطراتی ز بگذشته ای دور 
یاد عشقی که با حسرت و درد 
رفت و خاموش شد در دل گور 
روی ویرانه های امیدم 
دست افسونگری شمعی افروخت 
مرده ای چشم پر آتشش را 
از دل گور بر چشم من دوخت 
ناله کردم که ای وای این اوست 
در دلم از نگاهش هراسی 
خنده ای بر لبانش گذر کرد 
کای هوسران مرا میشناسی

....



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,خاطرات, :: 8:39 ::  نويسنده : Mosaieb

  باز در چهره خاموش خیال 
خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد تو را نقش نمود 

...



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,رمیده, :: 8:38 ::  نويسنده : Mosaieb

 نمی دانم چه می خواهم خدایا 
به دنبال چه می گردم شب و روز 
چه می جوید نگاه خسته من 
چرا افسرده است این قلب پر سوز 
ز جمع آشنایان میگریزم 
به کنجی می خزم آرام و خاموش 
نگاهم غوطه ور در تیرگیها 
به بیمار دل خود می دهم گوش 
گریزانم از این مردم که با من 
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند 
ولی در باطن از فرط حقارت 
به دامانم دو صد پیرایه بستند 
از این مردم که تا شعرم شنیدند 
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند 
ولی آن دم که در خلوت نشستند 
مرا دیوانه ای بد نام گفتند 
دل من ای دل دیوانه من 
که می سوزی از این بیگانگی ها 
مکن دیگر ز دست غیر فریاد 
خدا را بس کن این دیوانگی ها



شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شعر نو,شعر,شعله رمیده , :: 8:37 ::  نويسنده : Mosaieb

  می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا ننگرد درون دو چشمانش 
تا داغ و پر تپش نشود قلبم 
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد 
رو می کنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید 
در این غروب سرد ز احوالش 
او شعله رمیده خورشید است 

...



ادامه مطلب ...


شنبه 17 دی 1390برچسب:فروغ فرخزاد,شهر نو,شعر,شب و هوس, :: 8:36 ::  نويسنده : Mosaieb

  در انتظار خوابم و صد افسوس 
خوابم به چشم باز نمی آید 
اندوهگین و غمزده می گویم 
شاید ز روی ناز نمی آید 
چون سایه گشته خواب و نمی افتد 
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم 
در ضربه های نبض پریشانم 
مغروق این جوانی معصوم 
مغروق لحظه های فراموشی 
مغروق این سلام نوازشبار 

....



ادامه مطلب ...


 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب